
نگاه کنید
این ردپای دختری است
که دوستش دارم
و نام دیگرش
شانه های مرا می لرزاند
و نام دیگرش
حوالی صبح چین می خورد
و نام دیگرش
زیر پل
"فاحشه کوچولو" را پزشک قانونی تایید می کند
وقتی بسامد چشم چپ با ضربان قلب یکی می شود
نوسان مردانگی را تشدید می کند
و اندام هرزنی خداگونگی دارد
پس باید ...
ـ ساعت 7 بامداد...
موج را عوض می کنم
فاحشه کوچولو هنوز زیر پل ایستاده
پس بهتر است بیل بوردها کت شلوار بپوشند..
و عزیزان من زندگی ساده است
ببخشید ... روی موج افتاده بود
و من که ترمز زدم
هنوز نامش را نمی دانستم
ولی صبح جمعه تاکسی ها هم رسوم خود را دارند
عاشقش شدم
درست در همین مترویی که نیمه تمام می گذرد
و توپخانه تلاقی چند اسم و چند ایستگاه و چند اتفاق و چند...
امروز 11 سپتامبر نیست
و در چنین روزی
دوقلوها به القاعده اثابت کردند/نکردند
امروز مصادف است با...
تحریم تنباکو تحریم فاحشه کوچولو
تقویمِ / از ماست که برماست
شنوندگان عزیز
امروز روز بدی نیست
احتمالا همین موج اورا خواستنی می کرد
نمی شنید؟!
امواج بین ما مدام تشدید می شدند
و فاحشه کوچولو با فرکانس سرما
به رعشه افتاد/ منتظر تاکسی
به من هنوز نام کوچکش را نگفته بود
که من موج را عوض کردم
و ران کبودش
از کوپه ی بغلی بیرون افتاد
به گمانم از شعر کسی
که هیچ کس نخواند
شنوندگان عزیز
صبح و سلامتی ...

سال ها پيش
پوستم گندمي نبود
پوستت زير پوستم گل نينداخته بود
من تاجر پوست بودم
در سرزمين هايي كه نگذاشتند
كلمب ببيند
يا اديسون ريسه بندي كند
قسمت هاي خنده داري را كه با شبرنگ علامت مي گذاشتم
من تاجر پوست بودم
از تمساح پوست كيف
- سال هاي گندم بومي-
از پوست گندم بومي
تا بند نافي كه هنوز از جفت تغذيه مي كند
دور دنيا مي پيچد
دورگردن تو هم
-اگر خفه به دنيا نيامده باشي
مامي امانتدار خوبي نبايد بود
هنوز توي قرص ها
من پوست مي انداختم
تو مورولاي كاملي شدي
سال ها بعد
زير پوستم كه ترك هاي كوچكي دارد

اصلاح نژاد
این بار انتهای راه آهن خیش می بندم
"لوکوموتیو" چران قابلی هستم
اگر تمام دودها به ریه هایم برگردند
از راه دود آمده بودی
در تحرک این بندها
وقتی "لوکو" راه نمی رفت
و کنار خطوط شبیه ریل
تزریق و سنگ بازی
ادامه داشت پسرم!
عزیزترین کسانم
انتهای راه آهن بسته شدند
عزیزم خطوط را گم کرده ام
وگرنه دنبالت می آمدم
زمین ها را شخم زدند
و از افغانستان بوی خشخاش نمی آید
دود پراکنده می شود
و خطوط ات
دیگر به هیچ چیز نمی ماند

.
.
.
باران از همین ابر دوست داشت ببارد
که مدام شبیه کودکی هایت
در زنی شکل می گرفت
ابر پهن
شکمش برآمده می شد
کمی به شکل بوسه خم
و دست هایش تا نوازش
اتوبوس خیابان پسرک کثیف
که در هم دور نزدیک می شدند می رسید
خیس ترین برف
از همین ابر- که دوست داشت زیر رنگین کمان آفتاب بگیرد
- از سکوت شیروانی حرف می کشد:
- وقت خواب زمستای
در خمیازه های گشاد ِ مردهای این حوالی خوشحال اند
پچپچه میکند:
- وقتی باد تو را به بهار خواب همسایه می ریزد
به اتاق خواب همسایه خیره می شوم
و سردی پاهایت را احساس می کنم
نگفته بودم
مادرت تو را تکه تکه به دنیا آورد
فردای مه ریز جنگل
که ما درخت به درخت از سکر ابر بار گرفتیم
و جنگل بان پیر که موهای هیچ دختری را نبافته بود
رقص انگشت های مرا نمی فهمید
نجوا می کند
- نگفته بودم
برادرم کمان اره ای شد
که پیرمرد می خواست با آن
تخت خواب بسازد.